تو نباید تسلیم بشی ...

چرا شکستی و تسلیم شدی ؟

یعنی باورم شه که دستات رو بردی بالا و گفتی تسلیم ؟

تسلیم در مقابل امر و مقدرات الهی خوبه ، خیلی هم خوبه ، اما...

تسلیم در مقابل یاس و ناامیدی نه .

خودت بهتر میدونی که ناامیدی شیطونه و من نمی خوام تو اینطور راحت

ناامیدبشی ...

می دونم مقاومت در برابر این بیماری ریشه سوز و دردهای سنگین اون

خیلی سخته...

می دونم ریختن موهای زیبا بر اثر شیمی درمانی سخته...

می دونم دردی که از شیمی درمانی میکشی تحملش  مشکله...

اما اینو نمیدونم که می دونی چند تا آدم با لبخند تو زنده اند و نفس می

کشند ؟

با من از رفتن حرف زدی و بقیه رو به من سپردی ، من نمی تونم ...

بخدا نمی تونم . من اونقدرها که فکر میکنی محکم نیستم ...

من مثل تو محکم نیستم ...

تو دوری از همسر شهیدت رو تحمل کردی و راضی بودی به رضای حق .

حالا چطور شده که دم از نارضایی می زنی ؟

تازه خودتم می دونی چقدر دوستت دارم .

بهت نگفته بودم ؟ منکه غیر تو دوست دیگه ای ندارم ...

 تحمل این بار ، این فکر نبودنت از حالا عذابم میده ...

 نمی خوام بری ...اینقدر به درگاه خدا زار میزنم تا اون غده بد شکل

بزرگ رو از تنت در بیاره ...

تو باید باشی ...آخه چهل و پنج سالگی هم مگه سن مردنه ؟

تو باید باشی ... بمونی برای همیشه ...

امید داشته باش صبح نزدیکه ...

_______________________________________________________________

پ.ن. برای سلامتی دوست عزیزم همسر شهید غلامرضا قبادی " خانم جعفری " دعا کنید .

 

 

 

/ 0 نظر / 218 بازدید