من کنارت بودم و نشناختی ؟......

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه لیلی نشست

 

عشق آنشب ، مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

 

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای ؟

بر صلیب عشق دارم کرده ای ؟

 

خسته ام زین عشق ، دل خونم مکن

منکه مجنونم ، تو مجنونم مکن

 

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو ، من نیستم

 

گفت ای دیوانه ، لیلای تو ، منم

در رگت پنهان و پیدایت منم

 

سالها با جور لیلی ساختی

من کنارت بودم ، و نشناختی ....

 

پ.ن. شاعرش رو نمی شناسم .

/ 1 نظر / 19 بازدید