قلب ....

مرد همونطور که با انگشتای نازک پسر ششماهه اش بازی می کرد ، گفت : خودت می دونی که باید برم .

زن سرش رو پایین انداخت و چیزی نگفت .

 مرد ادامه داد پاشو مثه یه دختر خوب وسایل منو جمع کن دیرم میشه ها .

زن همونطور بی حرکت نشسته بود . چشاشو بست تا قطره اشکی سرگردان ، پشت  پلک بسته چشاش بمونه . لبش تکونی خورد و خواست بگه پس من چی ؟ تازه برگشتی .هنوز دو هفته نشده . خوب منم به تو نیاز دارم ، ولی چیزی نگفت لباشو محکم بهم قفل کرد .

مرد همونطور که با انگشتای نازک پسرک بازی می کرد با دست دیگه چونه زن رو بالا آورد و به چشای زن نگاه عمیقی انداخت . پرسید : می خوای نرم ؟

زن سرش رو پایین انداخت . تو دلش گفت : آره خیلی دلم می خواد نری و پیشم بمونی برای همیشه . ولی باز چیزی نگفت . چون می دونست اگه مردش بخاطر اون بمونه ، بعدش خودش هیچ جوابی نداره .

مرد خندید و گفت : سکوت علامت رضاست . پس پاشو ساکمو ببند .

 زن بلند شد . با بغض در گلو خندید .خنده ای تلخ .قطره اشک هنوز پشت پلک پرپر می زد که بریزه ولی اجازه نداشت .

زن ساک رو بست . قرآن و آب رو برداشت و مردش رو با لبخند روانه کرد و او را به خدا سپرد . بعد همونطور که مردش دور میشد ، اجازه داد قطرات اشک زندانی پشت پلکا ، آزاد بشن .

/ 0 نظر / 6 بازدید