بازگشت....

روزی رو که می خواستم برم خوب یادمه . داشتم با انگشتای کوچولوی اون شاخ شمشادی که کنارت ایستاده بازی می کردم .

سرت رو پایین انداخته بودی و ساکت بودی . داشتی با پر بلوزت ور می رفتی .

وقتی چونه ات رو بالا آوردم ،و تو دریای متلاطم چشمات همه ی حرفهات رو خوندم ، دلم لرزید . به خودم گفتم اگه بگه بمون ، می مونم . نه نه تردید نکرده بودم  فقط ناراحتی تو رو نمی تونستم ببینم .

ولی تو با همون استواری و غرور ساکم رو دادی دستم و راهیم کردی .

حالا برگشتم ....درسته خیلی سال از اون وقت گذشته ولی من اون روز رو یادم نرفته .

راستی ، فکر نکن نفهمیدم ، وقتی ازت دور شدم می دونستم که می شه تو اشکای تو غرق شد .....

و

حالا .......... پس از این همه سال استخوان های من زیرسیلاب اشکات غرق شدن .....

/ 1 نظر / 7 بازدید
كلاغ پير

غمگين بود جووون اما در لابلاي اين غم هم ميشه نقاطي شاد پيدا كرد