من می روم تا تو چادرت را در نیاوری ....

خانم موسوی یکی از پرستاران دوران دفاع مقدس خاطره ای را اینطور

نقل میکند :

یادم میآیدیکروزحمله ی شدیدی صورت گرفت بطوریکه ازبیمارستان های

صحرایی مجروحان زیادی را به بیمارستان ما منتقل می کردند .

اوضاع همه ی آنها به شدت وخیم بود . در این میان وضع یکی از

مجروحان از همه بدتر بود .

رگهایش پاره پاره شده بود و با اینکه سعی کرده بودند زخمهایش را

ببندند خونریزی شدیدی داشت .

مجروحین را یکی یکی اتاق عمل می بردیم و منتظر می شدیم عمل

یکی تمام شود تا بعدی را داخل ببریم .

وقتی دکتر اتاق عمل این مجروح را دیدبه من گفت بیاورمش اتاق عمل و

برای جراحی آماده اش کنم .

من در آن زمان چادر به سر داشتم و دکتر اشاره کرد تا چادرم را در

بیاورم تا راحت تر مجروح را حمل کنم .

همان موقع که داشتم از کنار مجروح رد می شدم تا بروم داخل  اتاقی و

چادرم را در بیاورم ، مجروح که برای لحظه ای به هوش آمده بود و

صحبتهای ما را شنیده بود ،به سختی گوشه چادرم را گرفت و بریده

بریده و به سختی گفت :

" من دارم می روم تا تو چادرت را در نیاوری "......

/ 1 نظر / 7 بازدید
زهرا

زیبا واقعا زیبا بود